نظرسنجی گالوپ در ژانویه 2026 نشان داد که 89% از همه آمریکاییها انتظار سطوح بالایی از درگیری سیاسی را در امسال دارند، زیرا کشور به سوی یکی از تعیینکنندهترین انتخابات میاندورهای خود پیش میرود.
با این حال، گالوپ امری بدیهی را بیان میکرد. جای تعجب است که همه آمریکاییها این احساس را ندارند، با توجه به گفتمان خشن و اغلب آشکارا نژادپرستانهای که در حال حاضر توسط مقامات ارشد آمریکایی عادیسازی میشود. برخی این لفاظی جدید را "زبان تحقیر" مینامند، جایی که مقامات از کل گروههای اجتماعی و نژادی به عنوان "حشرات موذی"، "زباله" یا "مهاجمان" یاد میکنند.]
هدف این زبان صرفاً توهین نیست، بلکه تغذیه "چرخه طعمه خشم" است—به طور گویایی، کلمه سال 2025 آکسفورد: یک مقام عالیرتبه به کل یک جامعه یا "طرف مقابل" حمله میکند؛ منتظر واکنش میماند؛ حملات را تشدید میکند؛ و سپس خود را به عنوان محافظ سنتها، ارزشها و خود آمریکا معرفی میکند. این کار بیش از آنکه صرفاً دموکراسی را "تهی" کند، همانطور که در گزارش دیدهبان حقوق بشر در ژانویه گذشته پیشنهاد شد، کشور را برای "قطبیشدن عاطفی" آماده میکند، جایی که مردم دیگر صرفاً در مسائل سیاسی اختلاف نظر ندارند، بلکه به طور فعال یکدیگر را به خاطر آنچه هستند و آنچه ظاهراً نمایندگی میکنند، دوست ندارند.
چگونه میتوانیم اظهارات رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ را توضیح دهیم، که در دسامبر گذشته اعلام کرد: "سومالی... به سختی یک کشور است... کشورشان بدبو است و ما آنها را در کشورمان نمیخواهیم... اگر به پذیرفتن زباله در کشورمان ادامه دهیم، به مسیر اشتباه خواهیم رفت. ایلهان عمر زباله است. او زباله است. دوستانش زباله هستند." این صرفاً یک رئیسجمهور خشمگین نیست، بلکه یک گفتمان سیاسی افراطی است که توسط میلیونها آمریکایی حمایت میشود که همچنان ترامپ را مدافع و نجاتدهنده خود میبینند.
ما وارد حالت شکاف رژیم میشویم—یک مبارزه سیاسی که دیگر به برنده شدن در انتخابات اهمیت نمیدهد، بلکه گروههای مسلط اساساً بر سر تعریف آنچه یک ملت را تشکیل میدهد، اختلاف نظر دارند.
این قطبیشدن در سوپربول 2026 به اوج خود رسید، جایی که انتخاب هنرمند پورتوریکویی Bad Bunny برای نیمه وقت، طوفانی بر سر هویت ملی ایجاد کرد. در حالی که میلیونها نفر این اجرا را جشن گرفتند، ترامپ و مفسران محافظهکار تحریم را آغاز کردند و نمایش به زبان اسپانیایی را "به اندازه کافی آمریکایی نیست" و نامناسب برچسب زدند. لفاظی زمانی بیشتر تشدید شد که کریستی نوئم، وزیر امنیت داخلی، پیشنهاد داد که ماموران اجرای قوانین مهاجرت و گمرک "در همه جا" در این رویداد خواهند بود، و به طور مؤثر افراد بیشماری را از حق تعلق به یک فرهنگ متمایز در جامعه آمریکایی طرد کرد.
تسلیحسازی فرهنگ و زبان محدود به صحنه نبود؛ بینندگان آمریکایی را به دو اردوگاه متمایز تقسیم کرد: کسانی که اجرای رسمی را تماشا کردند و کسانی که به یک پخش جایگزین "تمام آمریکایی" که توسط Turning Point USA با حضور Kid Rock میزبانی میشد، روی آوردند. این "مقابله" ذات درگیری آمریکایی است که بسیاری به درستی پیشبینی کردهاند که در نهایت به نقطه شکست مشابه جنگ داخلی خواهد رسید.
این نتیجهگیری اجتنابناپذیر به نظر میرسد زیرا جنگ فرهنگی با سه روند هشداردهنده همراه است: غیرانسانیسازی هویت؛ آینهسازی حزبی—دیدگاهی که طرف مقابل یک تهدید وجودی است؛ و درگیری نهادی—جایی که آژانسهای فدرال "بیقانون" تلقی میشوند، نمایندگان کنگره زن "زباله" نامیده میشوند و دیدگاههای مخالف به عنوان خیانتکارانه برچسب میخورند.
این ما را به سوال اساسی مشروعیت میبرد. در یک دموکراسی سالم، همه طرفها عموماً مشروعیت خود سیستم را به رسمیت میشناسند، صرف نظر از دعواهای داخلی. در ایالات متحده، دیگر این طور نیست. ما وارد حالت شکاف رژیم میشویم—یک مبارزه سیاسی که دیگر به برنده شدن در انتخابات اهمیت نمیدهد، بلکه گروههای مسلط اساساً بر سر تعریف آنچه یک ملت را تشکیل میدهد، اختلاف نظر دارند.
بحران فعلی یک پدیده جدید نیست؛ به تنش تاریخی بین "جذب" در یک "دیگ ذوب" آمریکایی در مقابل "چندفرهنگیگرایی" که اغلب با یک "کاسه سالاد" مقایسه میشود، برمیگردد. اصل دیگ ذوب، که اغلب به عنوان یک ایدهآل اجتماعی مثبت تبلیغ میشود، به طور مؤثر جوامع مهاجر و اقلیتها را تحت فشار قرار میدهد تا در یک ساختار اجتماعی سفیدپوست-مسیحی مسلط "ذوب" شوند. در مقابل، مدل کاسه سالاد به اقلیتها اجازه میدهد تا در حالی که زبانها، آداب و اولویتهای اجتماعی متمایز خود را حفظ میکنند، بسیار آمریکایی احساس کنند و بدین ترتیب هویت منحصر به فرد خود را از دست ندهند.
در حالی که این بحث برای دههها به عنوان یک تمرین آکادمیک بسیار روشنفکرانه ادامه داشت، به یک درگیری احساسی روزانه تبدیل شده است. سوپربول 2026 به عنوان تظاهر آشکار این اصطکاک فرهنگی عمیقتر عمل کرد. عوامل متعددی ایالات متحده را به این لبه پرتگاه سوق دادهاند: اقتصاد در حال مبارزه، نابرابری اجتماعی رو به افزایش و شکاف جمعیتی که به سرعت در حال بسته شدن است. گروههای اجتماعی مسلط دیگر احساس "امنیت" نمیکنند. اگرچه تهدید درک شده برای "شیوه زندگی" آنها اغلب به عنوان یک شکایت فرهنگی یا اجتماعی مطرح میشود، اما در واقع، یک مبارزه بر سر امتیاز اقتصادی و تسلط سیاسی است.
همچنین تفاوت قابل توجهی در تمرکز سیاسی وجود دارد. در حالی که راست—که توسط جنبش MAGA و TPUSA نمایندگی میشود—دارای وضوح دید و انسجام سیاسی نسبی است، "طرف مقابل" در ابهام پوشیده شده است. نهاد دموکرات، که ادعا میکند نماینده شکایات همه گروههای به حاشیه رانده شده دیگر است، فاقد اعتماد آمریکاییهای جوانتر، به ویژه آنهایی که به نسل Z تعلق دارند، است. طبق نظرسنجی اخیر مرکز اطلاعات و تحقیقات یادگیری مدنی و مشارکت (CIRCLE)، اعتماد به نهادهای سیاسی سنتی در میان رایدهندگان 18 تا 25 ساله به پایینترین سطح تاریخی کاهش یافته است، با بیش از 65% نارضایتی از هر دو حزب اصلی را ابراز میکنند.
با نزدیک شدن انتخابات میاندورهای، جامعه قطبیشدن موجود خود را به یک حد افراطی جدید کشیده است. در حالی که راست به امید یک نجاتدهنده که کشور را "دوباره بزرگ" میکند، چسبیده است، "چپ" عمدتاً توسط سیاست شیطانسازی متقابل و شکایات واکنشی اداره میشود—به سختی یک رویکرد انقلابی برای حکومت.
صرف نظر از نتایج نوامبر، بخش زیادی از نتیجه از قبل تعیین شده است: یک درگیری اجتماعی گستردهتر در ایالات متحده اجتنابناپذیر است. نقطه شکست به سرعت نزدیک میشود.


